مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

342

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

عرش بيدار نشود ، رؤيايش رؤياى صادقه است و آن كه در فروتر از عرش بيدار شود رؤيايش رؤياى كاذبه . » در ياد كرد سخن اهل زبان دربارهء روح و نفس و حيات گاهى هست كه ذات و عين يك چيز را - هر چه باشد از جسم و عرض و جوهر و جز آن - نفس مىخوانند ، پس مىگويند : نفس اين چوب و نفس زمين و نفس آسمان و نفس سخن و نفس حركت . خداى تعالى گويد : « و برگزيدم تو را از براى نفس خود . » ( 20 : 41 ) و گويد : « تو مطلعى بر نفس ( سرّ ) من و من مطلّع نيستم بر نفس تو ( بر سرّ يزدانى ) » ( 5 : 116 ) . و همّت را نيز نفس مىخوانند و مىگويند : فلان را نفس ( همت ) هست و فلان را نفس نيست يا نفسش ( همتش ) بر فلان كار بلندى دارد ، همان گونه كه مىگويند همتش بلند است . همچنين طمع و حرص و مراد را نيز نفس گويند . شاعر گويد : و هر گاه كه با نفس سخن گفتى او را دروغزن ، مىدان . و گويد : چندان كه نفس را ميدان دهى ، بيشتر از تو مىخواهد / و چون اندكى او را دهى ، بدان اندك خرسند شود . و گويد : نفس « طمع » و نفس « ترس » راى زدن آغاز كردند / يكى مىگفت : آرى و آن ديگرى نه / پس آنگاه نفس « حرص » كه طمع دوخته بود / او را دلير كرد و آن نفس ديگر او را از مرگ بر حذر داشت . پس بدين گونه ترس و دليرى را ، نفس خوانده است . همچنين خون را نفس خوانده‌اند . و به همين جهت گفته‌اند كه حشرات را نفس سائله ( خون جارى ) است و از همين جاست نفاس زن كه خونى است از او جارى . و خداوندان چشم زخم را [ خداوندان ] [ 1 ] نفس نيز خوانده‌اند . و گفته‌اند از آن روى نفس را نفس خوانده‌اند كه تنفّس مىكند و از قلب ( دل ) نيز به نفس تعبير شده است ، همان گونه كه خداى تعالى گويد : « پنهان داشت يوسف اين سخن را در نفس ( دل ) خويش . » ( 12 : 77 ) و گويد : « يا پوشيده داريد در نفسها ( دلها ) تان . » ( 2 : 235 ) اين وجوه كه ياد كرديم همه ويژهء نفس است و روح را با نفس در

--> [ 1 ] متن : « و يسمى اصحاب العين [ اصحاب ] النفس » اصحاب دوم افزودهء ماست .